
-
روي هر قسمت از داستان زير كه شما به آن راي مي دهيد كليك
كنيد .
-
عدد جلوي هر پاراگراف تعداد كليكهاي متعلق به آن پاراگراف
است.
-
شما هم مي توانيد داستان زير را ادامه دهيد.
|
يك دفعه از خواب پريدم ديدم با مخ از رو تختم زمين خوردم به جاي 2000 هزار فرسخ زير زمين زير تختم افتادم[260كليك]
در زير تخت پنجره اي قرار داشت كه از ظاهر آن معلوم بود خيلي قديمي است ولي نكته جالب توجه نوري بود كه از آن پنجره رو به بيرون نمايان بود.[170كليك]
من در آن را باز کردم ناگهان تمساح بزرگی از پنجره بیرون آمد اوه (عمو وندال)تویی....[222كليك]
عمو وندال يه تمساح بود كه از بچگي با هم بزرگ شده بوديم. تمساح مهربوني بود هر بار كه بهش نگاه مي كردم دلم باز مي شد. آخه دهنش هميشه باز بود! تصميم گرفتم برم بيرون باهاش قدم بزنم.. همينطور كه تو خيابون با هم م رفتيم چشمش به يه مارمولك افتاد....[189كليك]
چون از قضا عمو وندال مي شد بواي مواي مارمولك و وقتي كه مواي بواي مارمولك مرد سرپرستي مارمولك به گردن عمو وندال افتاد و مارمولك از ديدن عمو وندال شكه شده بود...
[131كليك]
باز شروع به صدا کردن پرداختم ولی صدایی نیامد کمکم داشتم در همان سوراخ نسبتا عمیق سنگ کوب میکردم.شروع کردم از 1تا10به شمردن که اگر کسی نیامد خودم را بکشم.الهی خودت بزرگیت رو ثابت کن به من ناچیز گفتم 1و2و3و4و5و6و7و8وبه 9 که رسیدم یک لحظه اجل را دیدم که به من می گفت نترس بیا با من بریم ولی دیدم یکی گفت کی اون توست دیدم صدای پروفسور ....[131كليك]
سرم رو برگردوندم دیدم مادرم داره زیر تخت رو نگاه میکنه و داد میزنه کیه اونجا
با تعجب به من نگاه کرد و گفت تویی ؟
گفتم بله مادر
مادرم گفت اونجا چه کار می کنی ؟
گفتم هیچی صدایی شنیدم اومدم ببینم چیه ؟
مادرم گفت بازم شروع کردی ؟؟؟[111كليك]
گفتم نه ولي آره من دوباره شروع كردم. آخه من عادت دارم هر وقت تلويزيون سريال شرلوك هلمز رو ميده يه چراغ قوه و پيپ بر ميدارم ميرم تو شيرواني[124كليك]
آره كلا از شخصيت شرلك هلمز خوشم مياد مثل بابام مي مونه.
نگاهي نافذ و گيرا . با نگاش بهت مي گه من مي دونم و تو نمي دوني !
منم دوست دارم يه روز كاراگاه بشم ![113كليك]
دوباره صداي مادرم مياد: بيا پايين عمو ديويد اومده. عمو ديويد برادر ناتني پدرم بود. يه مرد با هيكل بزرگ و سبيل پر پشت كه چشم چپش رو تو جنگ ويتنام از دست داده...[110كليك]
یکی بود یکی نبود. یه پسری بود که خیلی خوشکل بود. خوکل تر از همه حتی دخترا!
این پسر قصه ی ما یه خواهر داشت که خیلی زشت بود ....[124كليك]
از جایم بلند شدم وبه سمت کور سویی که از دور دیده می شد رفتم .در راه به این فکر می کردم که چقدر سبک شده ام که به یک چراغ قوه رسیدم و انطرف تر پروفسور را دیدم که بیهوش شده ... تا دستم را دراز کردم تا تکانش دهم ناگهان دستم از میان بدن او رد شد ... تازه فهمیدم که من یک روحم و شاید اینجا جهنم من باشد....[111كليك]
نمدونم چطوری پدرم را ببخشم اخه اون یک زن دیگه گرفته وقتی نیاز به محبت پدری داشتیم اون دنبال عشق بازی بود.خیلی تنهام[73كليك]
ایا براستی ما در عمق2000متری زمین بودیم خیلی ترسیده بودم از پرفسور و بقیه خبری نبود نمیدانستم چیکار کنم در زیر زمین واقعا ترسناک بود حالا من مانده بودم وسکوت وتاریکی[67كليك]
از دور صدایی شنیده می شد و هی می گفت:{بیا بیا منتظرتم کجایی زود باش زود باش آآآآآآآآآآخ} دوان دوان دیدم چن تا سایه دارن پروفسور را با خود می برن تا اینکه رسیم بهش از پشت از جلو همه جا قرمز رنگ دبده می شد تازه فهمیدم که به آخر خط رسیده ایم وقتی به محوطه قرمز رنگ رسیدیم چند تا فد با هیکل و گرز به دست به ملاقات پروفسور آمدند و به او گفتند که خوش آمده ای به آنچه که هوست تو را راهنمایی کرد وقتیکه در بزرگ باز شد از شدت گرمایش از خواب پریده و استاد را افتاده یر زمین و مرده ؟؟؟؟؟؟؟
توبه توبه توبه توبه خداباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا[55كليك]
وقتي كه برخاستم ديدم كه كسي نيست رفتم كه يه سري به اطراف بزنم ناگهان با كسي برخورد كردم . و اسمش را پرسيدم او به من جوابي نداد بعد از چند بار تكرار حرف هام جواب منو داد كه گفت من پروفسورم. و...[66كليك]
hanooz az on sedaye vahshatnak gij bodam .
fek mikardam to khoneam o mikhastam beram lampe khone ro roshan khonam ke nagahan pam be ye tike sang gir kard o ba mokh roftato zamin
khisie ab mano be hale khodam avord va taze fahmidam khoja am khabe sangini karde bodam[36كليك]
من هم طبق نقشه خودمان عمل كردم . در راه با حيوانات وحشتناكي روبه رو شدم سفر پر خطري را پيش رو داشتم ناگهان پروفسور و بچه ها را ديدم كه بيهوش شده اند من خيلي ترسيده بودم.پروفسور و بچه هارا صدازدم وگفتم بيدار بشيد بيدار بشيد آنقدر تلاش كردم كه آن ها را بيدار كنم ولي نشد كه نشد عمليات دكتري را انجام دادم گوشي دكتري را از كيف در آوردم و روي قلب پروفسور گذاشتم واي صداي قلب نمي آيد من باور نكردم كه پروفسور و بچه ها فوت كرده اند آنقدر گريه كردم كه نابينا شدم ناگهان با صداي عجيبي از خواب بيدار شدم و گفتم پروفسور ؟ بچه ها ؟ آن ها از اتاق بيرون آمدند و گفتند بله چي شده ؟ من هم خدارا شكر كردم كه پروفسور و بچه ها زنده هستند و تمام داستان را به بچه ها و پروفسور گفتم و همه آن ها خنديدند.[53كليك]
خوب كه چشمامو بازكردم ديدم يه موش كور جولي منه[20كليك]
نه مثل اينكه از پرفوسور خبري نبود.با خودم فكر مي كردم كه الآن من تك و تنها تو اين مكان عجيب و غريب كه رخ داد و هنوزم نمي تونم بفهمم كه چه اتفاقي رخ داده وپرفوسور كه تنها اميد من توي اين جاي عجيب و غريببود الآن كجاست.مهم تر از همه چيز اتفاقاتي كه لحظاتي بعد در انتظار من بود.بعد از اين همه فكر هنوز حال خوبي نداشتم كه يك هو صداي عجيبي توجه من و به خودش جلب كرد.درست حدس زدم يك دسته خفاش بودن كه سمت من در حال پرواز بودن.صداي جيرجيرشون داشت ديونم ميكرد كه يك مرتبه نور ضعيفي توجه من جلب كرد.درسته خودشه پرفوسور بود با يك گروه نجات.باور نمي كردم كه پرفوسور به نجاتم بياد.بعد از اون اتفاق علاقه من به پرفوسور بيشتر شد تا جايي كه اون قضيه باعث ازدواج من و پرفوسور شد.[21كليك]
سایه ای به من نزدیک شد! چه کسی میتوانست باشد؟ نزدیکتر شد آنقدر که میتوانستم چهره اش را ببینم. خدای من چه قدر شبیه من بود!!! .....[13كليك]
[1كليك]